خزان غم انگیز

پاییز همان بهار است که عاشق شده است

می اندیشم...

 به نگاهی که در افق غروب کرد...

به صدایی که در گلو ماند...

و سکوتی که در عمق جانم نشست!!

و حالا آنقدر خسته ام که بی صدا و آرام آرام تحلیل میروم...

کاش میدانستی امشب همان گاهی ست که ذره ذره میشکنم از رنج هایی که بر سرم آوار میشود!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

اما
با این همه
تقصیر من نبود
           که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
        که من
                 بد شدم!

پس سکوتی میکنم همیشگی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار....
به اندازه یک نگاه...
به اندازه یک لبخند....
تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

خداحافظ

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی          سعی در آن کن نرود رو به تباهی

اینم از امسال,چقد زود تموم شد.ولی برای من بهترین پاییز عمرم بود,تولد عشقمو 2روز کنارش بودم.بهترین خاطره من از پاییز این بود که دست تو دست شونه به شونه باهاش قدم زدم حرف زدم بیشتر عاشقش شدم.خوشحالم که تباه نشد

دفتر پاییز امسالم بسته شد. 

خداحافظ پاییز جونم

پیشاپیش یلداتون مبارک


نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

تاب بنفشه می دهد طره مشکسای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

دشمن و دوست گو بگو هر غرضی که ممکن است

جور همه جهانیان می کشم از برای تو

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور هم اند

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

شور شراب و سوز عشق آن نفسم رود ز سر

کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

مهر رخت سرشت من خاک درت بهشت من

عشق تو سرنوشت من راحت من رضای تو

دلق گدای عشق را گنج بود در آستین

زود به سلطنت رسد هر که بود گدای تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جان دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می کشند برای تو

خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

میدانم امروز بارها و بارها تولدت را تبریک گفته اند شاید واژه های تبریک آنها زیباتر بوده اند اما با عشقی که من به همراه تبریکم روانه قلب مهربانت میکنم قابل قیاس نیست روز میلاد تو روز شکفتن غنچه های مهربانیست با تمام وجود دوستت دارم ای ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفیع ترین قله ی احساسمان قرار داده و با تمام وجود فریاد بر می آوریم که روشن ترین فرداها تقدیم تو باد و نیز چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی تولدت مبارک خانوم 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

12 آذر 

امروز بهترین روز زندگیمه.

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

فصل پاییز که شد
قسمتی از روح من پرواز کرد
شاپرک هم ناز کرد
باز در اندوه بارانی
خودم را شسته ام
حرف های بی محابا گفته ام
فصل پاییز که شد
انتقام از من نگیر ای روزگار
من خودم از زهر هجرش پر نصیب
از فراق یار گشتم بی شکیب
با سکوت و گریه های انتظار
فصل پاییز که شد
او که نقاش ازل بوده و هست
رنگ زردی به درختم بخشید
باد سردی به حیا طم پیچید
بوی باران به اتاقم آمیخت
و اناری خندید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ... !!
کـه بـگـذاری شـب اول قـبـر قـبـل از ایـنـکـه تـو ازم سـوال کـنـی ، مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم؟                                         چرا؟؟؟مگه چیکار کرده بودم؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.

 

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعلة زر، تار پودش باد

 

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

 

گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سایِ اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

 

باغ بی‌برگی
خنده‌‌اش خونی است اشک‌آمیز
جاودان بر اسبِ یال‌‌افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٥ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

 تو خلوت کوچه هاي پاييز بازم به يادخاطرات شروع به قدم زدن کردم. بازم از کوچه خاطره هامثل هميشه بدون تو عبور کردم ، درخت سرسبزي که هميشه تورو به ياد من مي آورد تن به زردي پاييز سپرده بود وتمام برگهاي خودش رو ارزاني کوچه خاطره ها کرده بود. صداي خش خش برگها بازم تورو به خاطر من مي آورد . انگار داشتم روي خاطره هاي با توبودن قدم ميزدم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

                               پاییز را دوست دارم چون فصل غم است

                                 غم را دوست دارم چون آه دل است

                                دل را دوست دارم چون عاشق است

                           عشق را دوست دارم چون نمادی است از تو

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |


از دوری تو از بس
شعر و غزل سرودم
شاعر شدم اگرچه
اهل هنر نبودم

از دوری تو گفتند
صدها هزار شاعر
پس فصل دوری تو 
کی می رسد به آخر؟

این شعر آخرین شعر
در فصل انتظار است
موضوع شعر بعدی
آغاز نوبهار است


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٤ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

سکوت

 

  حق با سکوت بود

 

             حیف

 

          صدا در گلو شکست!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |


ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.

سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.

جغد بر کنگره ها می خواند.
لاشخورها، سنگین،
از هوا، تک تک ، آیند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.

تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین در مرا سخت می آزارد


فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٥ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

گرچه من دیگر نمی بینم گل روی تو را

                      خاطراتت را در این غمخانه مهمان می کنم

گوهر یکدانه ام ای همدم دیرینه ام

                       تا ابد یاد تو را در این سینه مهمان می کنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۸ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

آینه ی خورشید از آن اوج بلند

شب رسید از ره و آن آینه ی خرد شده

شد پراکنده و در دامن افلاک نشست

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو

خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد

کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب

شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه ای شیرین است

من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن

این سکوتی که تو را می طلبد نیست عمیق

وه که غافل شده ای از دل غوغایی من

می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب

مکن ، این نعمه ی جادو را خاموش مکن

زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن

ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن

در هیاهوی شب غمزده با اخترکان

سیل از راه دراز آمده را همهمه ای ست

برو ای خواب ، برو عیش مرا تیره مکن

خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه ای ست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته ام

روح من منتظر آمدن مرغ شب است

عشق در پنجه ی غم قلب مرا می فشرد

با تو ای خواب ، نبرد من و دل زینت سبب است

مرغ شب آمد و در لانه ی تاریک خزید

نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم

آه . . . بگذار که داغ دل من تازه شود

روح را نغمه ی همدرد فتوحی ست عظیم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط منوچهر نظرات () |

جمعه


چرا بازهم غم؟


    چرا باز دلشوره های دمادم؟

پسینگاه جمعه،


همان لحظه های هبوط!

                                همان وقت میلاد آدم!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط منوچهر نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت